حكيم ابوالقاسم فردوسى

376

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ريونيز از نژاد زرسپ و يا شيرويه و اردشير - آن دو شير گرانمايه و پهلوان سرافراز و پاك زاد و نبيره‌هاى سرافراز گيو دلير و از نژاد بيژن - بودند . هر يك از آن مهتران بسان آذرگشسپى فروزان با دو اسپ روان شدند . هيچيك از ايشان تا مرز حلب نيآسودند . همه‌جا پر از جنگ و شور و هياهو گشت . [ چون بدانجا رسيدند ] درفش همايون را برافراشتند و سراپرده و خرگاه‌ها بزدند . آنگاه زرير سپهبد ، سپاهيان را به بهرام گردنكش سپرد و خودش بسان كسى كه پيام و يا نويدى را به نزد شاهى مىبرد ، روان شد و پنج تن از آن ويژگان را كه خردمند و هوشيار و پهلوان بودند ، با خود ببرد . چون زرير به نزديك درگاه قيصر رسيد ، از درگاه ، سالار بار او را بديد . قيصر درون كاخ ، دژم نشسته بود و قالوس و گشتاسپ نيز در كنارش بودند . قيصر كه سخن آمدن او را بشنيد ، بار بداد و گشتاسپ هم از آمدن او شاد گشت . پس زرير بسان سروى بلند بيآمد و در كنار تخت آن ارجمند بنشست . آنگاه از قيصر بپرسيد و پوزش بخواست و همهء روميان را نيز بنواخت . قيصر كه چنين ديد ، به دو گفت : گويى در دل داد ندارى كه از فرخزاد چيزى نمىپرسى ؟ زرير فرّخ به قيصر گفت : بدان كه اين بنده از بندگى سير گشته و گريزان از درگاه شاه بيآمده و اكنون چنين پايگاهى يافته است . چون گشتاسپ اين سخنان زرير را بشنيد ، هيچ پاسخى نداد و به ياد ايران افتاد . قيصر روشن روان كه اين سخن را از آن جوان بشنيد ، پر از انديشه شد و با خود گفت : شايد اين سخنى كه او گفت ، راست باشد و در نهان مانده باشد . پس گفت : اى مرد فرستاده ، هرچه از گرم و سرد دارى ، بيآور . پس زرير از سوى لهراسپ به قيصر پيام داد كه : بدان كه اگر دادگر سر از داد بپيچد ، در هيچ‌جايى آرامگاه نيابد . اينك اگر تو نيز سر از آن آيين و راه بپيچى ، از اين پس نشستنگاه ما تنها روم خواهد بود و بس و كسان بسيارى را در ايران نگذاريم . پس تو يا از اينجا برو و يا آمادهء جنگ شو و چون اين سخن را شنيدى ، ديگر نبايد درنگ كنى . و بدان كه نه ايران ، خزر گشت و نه من ، الياس هستم كه تو اين چنين از ميان آن انجمن سر بركشيدى . قيصر كه چنين شنيد ، گفت : من پيوسته چنگ خو را به جنگ مىيازم . تو اكنون چون فرستاده هستى ، از